تبليغاتX
همیشه عاشق

همیشه عاشق

امیدوارم که همیشه عاشق بمانید ...

my love , love me

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10 PMتوسط ملوس | |

عشق من ...

 

عشق من , بيا برگرد تنهايي خيلي سخته

نه نميشه  

عشق من , دوسِت دارم من بي تو خيلي سخته

نه نميشه  

نمي تونم بي تو باشم شدم سرگشته و حيروون

بدون مجنون قسم اسيرم گوشه زندون  

عشق من ... 

عشق من , بيا برگرد من بي تو خيلي سخته

نه نميشه  

عشق من , دوسِت دارم تنهايي خيلي سخته

نه نميشه

 

عشق من ....

عشق من ....

عشق من ....

 

همه حرفات پراز خالي  , تو پيچوندن چه باحالي

تو بال عاشقي داري , منو تنها نمي زاري

كي بوده كه دزديده قلبت و از تو جريان

چيزي بگو ...؟

كي بوده كه قاپيده عشقم رو از كنارم

چيزي بگو ...؟

نمون بازي نمون باسم نبيجونم نخندونم

خيل كردي كه من خوابم , نمي بينم و نمي دونم

عشششق مممممممممممن ...

 

  عشق من , بيا برگرد من بي تو خيلي سخته

نه نميشه  

عشق من , دوسِت دارم تنهايي خيلي سخته

نه نميشه 

كي بوده كه دزديده قلبت و از تو جريان

چيزي بگو ...؟

كي بوده كه قاپيده عشقم رو از كنارم

چيزي بگو ...؟

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت3 PMتوسط ملوس | |

شخصيت يابي با حروف :

 

نامتان را به انگليسي بنويسيد و سپس حروف را از هم جدا نماييد . ( مثال : مهناز  m-a-h-n-a-z ) حال با استفاده از جدول زير توضيحات مربوط به هر حروف را بخوانيد و به شخصيت خويش پي ببريد ؟

 

a-      شما شخص فعالي هستيد .

b-      در ملاقات با افراد تازه بسيار محتاط هستيد .

c-      تا حدي با سياست هستيد .

d-      آسان به ديگران اعتماد نمي كنيد .

e-      با هر نوع از آدم ها مي توانيد ارتباط برقرار كنيد .

f-       تظاهر مي كنيد .

g-      خيلي دوستانه و قابل فهم هستيد .

h-      از ظاهر و شخصيت خوبي برخورداريد .

i-        به عشق بسيار معتقديد.

j-        همه شما را دوت دارند .

k-     از تجربه هاي جديد خوشتان مي آيد .

l-        هموراه لبخند برلب داريد و ديگران را به لبخند وا مي داريد .

m-    به راحتي به موفقيت دست مي يابيد .

n-      مي توانيد بسيار سرگرم كننده و شاداب باشيد .

o-      از بازيگوشي خوشتان مي آيد.

p-      خيلي رفيق باز هستيد .

q-      خيلي دورو هستيد .

r-       بسيار اجتماعي هستيد .

s-      از نگاه دوستانتان بسيار جذاب هستيد .

t-       بسيار خوش گفتار هستيد .

u-      خيلي سرسختيد .

v-      غير قابل قضاوت هستيد .

w-     ذهن بسيار وسيع و پهناوري داريد .

x-      به ديگران اجازه نمي دهيد به شما بگويند كه چه بكنيد .

y-      هر تجربه اي را بزرگ جلوه مي دهيد .

z-       خيلي خونسرديد .

 

 

( پیشاپیش فرا رسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان رو به دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم و انشاء الله که نماز و روزه های همگیتون قبول باشه . انشاء الله )

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت2 PMتوسط ملوس | |

من هميشه با تو هستم

تو رو از جون مي پرستم من فقط با تو مي تونم

,توي اين دنيا بمونم

اگه تو نموني پيشم

مي دوني ديوونه مي شم

اين صداي قلبم مي شنوي آره يا نه؟

مي تونم داد بزنم عشقمي يا نه؟

آخه من از تو مي ترسم مي گن عاشقي جنونه

 

نميگم عاشقي مرده اما ديگه نيمه جونه

توي اين دورو زمومنه

ولي کارامون حرومه

آي زمونه آي زمونه من شدم بي آشيونه

چرا رسم عاشقيمون چنين شده به هر بهونه؟

تو يکي مثل صداقت

من يکي مثل فلاکت

تو شدي عاشق سوختن منو دل بر تو دوختن

من همبشه با تو هستم

تو رو از جون مي پرستم

من فقط با تو مي تونم توي اين دنيا بمونم توي اين دنيا بمونم

آي زمونه آي زمونه من شدم بي آشيونه

چرا رسم عاشقي چنين شده به هر بهونه ؟چنين شده به هر بهونه؟

اين صداي قلبم مي شنوي آره يا نه؟

مي تونم داد بزنم عشقمي يا نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه؟

مي تونم داد بزنم عشقمي يا نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه؟

من هميشه با تو هستم ...

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت6 PMتوسط ملوس | |

٬٬٬شکلات ٬٬٬

با يه شکلات شروع شد , من يه شکلات گذاشتم تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دست من .من بچه بودم , اونم بچه بود , سرم و بالا کردم , سرش و بالا کرد .ديد که من و مي شناسه , خنديدم .گفت : دوستيم , گفتم دوست دوست .گفت تا کجا ؟ گفتم دوستي که تا نداره . گفت : تا مرگ .خنديدم گفتم : من که گفتم تا نداره .گفت : باشه تا پس از مرگ , گفتم : نه نه نه نه تا نداره . گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده مي شن . يعني زندگي پس از مرگ , بازم با هم دوستيم تا بهشت , تا جهنم , تا هرکجا که باشه من و تو با هم دوستيم .خنديدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت مي خواد يه تا بذار , اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا .اما من اصلا براش تا نمي ذارم نگام کرد , نگاش کردم .باور نمي کرد .مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته دوستي بدون تا رو نمي فهميد .

زندگي يعني چکيدن همچو شمع از گرمي عشق

زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

گفت : بيا برا دوستيمون يه نشون بذاريم . گفتم : باشه , تو بذار , گفت : شکلات . هر بار که همديگه رو مي بينيم يه شکلات مال تو يکي مال من , باشه گفتم : باشه . هر بار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش , اونم يه شکلات تو دست من . باز همديگه رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم , ذوست دوست .من تندي شکلاتام و باز مي کردم مي ذاشتم تو دهنم و تند تند مي مکيدم . مي گفت : شکمو تو دوست شکمو مني . و شکلاتشو مي ذاشت تو يه صندوقچه کوچولوي

قشنگ . مي گفتم : تموم مي شه . مي خوام تموم نشه .براي هميشه بمونه . صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدومشو نمي خود . من همشو خورده بودم . گفتم : اگه يه روز شکلاتا تو مورچه ها بخورن يا کرم ها , اونوقت چيکار

مي کني ؟ گفت : مواظبشون هستم . مي گفت : مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلاتام و مي ذاشتم تو دهنم و مي گفتم : نه نه نه تا نداره . دوستي که ت نداره .

تو کدوم کوهي که خورشيد از تو دست تو مي تابه

چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه ي تو خاره

يک سال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بيست سالش شده . اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم . من همه ي شکلاتام و خوردم , اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته . اون اومده امشب تا خداحافظي کنه . مي خواد بره , بره اون دور دورا , مي گه مي رم اما زود بر مي گردم . من که مي دونم ميره و بر نمي گرده . يادش رفت شکلات به من بده . من که يادم نرفته . يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : اين برا خوردنه . يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش , اينم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچيکت . يادش رفته بود که صندوقي داره برا شکلاتاش . هر دو تا رو

خورد , خنديدم . مي دونستم دوستي من تا نداره . مي دونستم دوستي اون تا داره , مثل هميشه . خوب شد همه ي

شکلاتامو خوردم . اما اون هيچ کدومشو نخورده . حالا با يه صندوقچه پر از شکلاتاي نخورده چيکار مي کنه ؟؟؟!!!

اين ديگه فکر نداره , وقتي مي شنوي مي گم

تو برو باهام نمون حتي اسمم رو نيار

اگه يه شب ديگه زير بارونا قدم زدي بدون

که تمام فکر من پيش تو بود مثل تو

تو زندگيم هيچکي نبود

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0 AMتوسط ملوس | |

قلب شکسته ....

نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکهايي از رو زمين جمع مي کرد , بهش گفتم : کمک نمي خواي ؟ گفت : نه .! گفتم : خسته مي شي بزرا کمکت کنم . گفت : نه , خودم جمع مي کنم . گفتم : حالا تيکه ها چي هست ؟ ؟ ؟ !!! بد جوري شکسته , مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم !!!!!! اينا تيکه هاي قلب منه که شکسته خودم بايد جمعش کنم . بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق , آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستند وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکننش . مي خوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش , اون دل داري خوب بلده . مي خوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه . آخه مي دوني خودش گفته : قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد و من توي اين فکرد که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم . دلم مي خواست بهش بگم : خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟؟؟ انگاري فهميد تو دلم چي گفتم : برگشت و گفت : رفيق ! دلم رو به هرکسي نسپردم .اون براي من هرکسي نبود . اون براي من هرکسي نبود . گفت : و اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهاييهاش دريايي بود که راز دارش بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت11 PMتوسط ملوس | |

 

بي تومهتاب شبي از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ي جانم , گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد , عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

سخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي "از اين عشق حذر کن

" لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

آب آئينه ي عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت باد گران است !

تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن !

به تو گفتم : حذر از عشق ؟! ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم !

روز اول که دل من به تمناي تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذراز عشق ! ندانم, نتوانم

سفر از پيش تو هرگز , نتوانم ! نتوانم !

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم نگسستم , نرميدم

رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهاي در هم

نطرفتي ىطر اؤ عاشق أؤرىه خبر هم ,

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو , اما بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم !

" فريدون مشيري "

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت9 AMتوسط ملوس | |

 

صداي سنگين سکوت در ذهن خسته ام مي شکند ,

از خويش دور افتاده ام ليک , چراغي دو دوردست وجودم سو سو

مي زند , کسي فرياد مي زند , باصداي بي صدا , آري اين صداي

سکوت است که مي شنوي. !

زماني که دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است , هنگام

عشق و اعتماد است , و دست زندگي چه سبک مي شود و شب

چه پر ترانه , آن هنگام که به هم عشق مي ورزيم و اعتمادداريم .

زندگي ما همواره داراي دو نيمه اند , نيمه اي سرد و يخ آجين , نيمه

 اي سوزان و آهنگين , عشق آن نيمه سوزان زندگي است . !

از مرز خوابم مي گذشتم , سايه تاريکي يک نيلوفر , روي همه اين

 ويرانه ها فرو افتاده بود .

کدامين باد بي پروا , دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد .

نيلوفر روييد , ساقه اش از ته خواب شقا هم سر کشيد , سيلاب

 بيداري رسيد چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم .

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود , در رگهايش من بودم که

ميدويدم , هستي اش در من ريشه داشت و همه من بود , کدامين

باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد !؟؟؟.

سکوت بند گسسته است .

آه ... این صدای سنگین سکوت من است ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت8 AMتوسط ملوس | |

 

واژه ي غريبي است ...واژه اي که روز ها يا شايد ماه هاست که با آن خو گرفتم که چه سخت

 است انتظار . هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من ! خواهم ماند تنها در انتظار

 تو . چرا نوشتم دربرگ تنهاييم براي تو .نمي دانم ؟شايد که روزي بخوانند بر تو , عشق مرا ..

. مي دانم روزي خواهد آمد , مي دانم … گريان نمي مانم , خندانم براي ورودت اي

 عشق .وقتي به يادت مي افتم , به ياد خاطراتت

نامه هايت را مرور مي کنم .يک بار ... نه ... بلکه صدها بار .وجودم را سراسر عشق فرا مي

گيرد ... و اشک شوق بر گونه هايم روانه مي شوند ... تنها مي گويم , هميشه در قلب

مني !!!!! مي دانم که باز خواهي گشت ... مي دانم !!! به ياد لحظات خوش انتظار و

تنهايي ...به ياد او تقديم به او ...

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت11 PMتوسط ملوس | |

 

دل من باز مثل سابق باش

 

با همان شور و حال عاشق باش

 

مهر مي ورزم و دم غنيت دان

 

عشق مي بازم , با دقايق باش

 

بشکند تا که کاسه ات را عشق

 

از ميان همه تو لايق باش

 

خواستي عقل هم اگر باشي

 

عقل سرخ گل شقايق باش

 

شور گرداب و کشتي سنگين ؟

 

نه اگر تخته پاره و لنگر و سکان

 

بفکن و دور از اين علايق باش

 

هيچ باد مخالف اينجا نيست

 

با همه بادها موافق باش

"استاد حسين منزوي "

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت11 PMتوسط ملوس | |

 

باز من ماندم و خلوتي سرد ....


خاطراتي ز بگذشته اي دور ....


ياد عشقي که با حسرت و درد....

 
رفت و خاموش شد در دل گور ....


روي ويرانه هاي اميدم ....


دست افسونگري شمعي افروخت....


مرده يي چشم پر آتشش را ....


از دل گور بر چشم من دوخت....


ناله کردم که اي واي اين اوست....

 
در دلم از نگاهش هراسي....


خنده اي بر لبانش گذر کرد ....


کاي هوسران مرا ميشناسي....


قلبم از فرط اندوه لرزيد ....


واي بر من که ديوانه بودم ....


واي بر من که من کشتم او را....


وه که با او چه بيگانه بودم ....


او به من دل سپرد و به جز رنج....


کي شد از عشق من حاصل او ....


با غروري که چشم مرا بست ....


پا نهادم بروي دل او ....


من به او رنج و اندوه دادم ....


من به خک سياهش نشاندم....

 
واي بر من خدايا خدايا ....


من به آغوش گورش کشاندم ....


در سکوت لبم ناله پيچيد....

 
شعله شمع مستانه لرزيد ....


چشم من از دل تيرگيها ....


قطره اشکي در آن چشمها ديد....


همچو طفلي پشيمان دويدم....

 
تا که در پايش افتم به خواري ....


تا بگويم که ديوانه بودم....

 
مي تواني به من رحمت آري ....


دامنم شمع را سرنگون کرد....


چشم ها در سياهي فرو رفت ....


ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر ....


ليکن او رفت بي گفتگو رفت ....


واي برمن که ديوانه بودم ....


من به خک سياهش نشاندم ....


واي بر من که من کشتم او را ....


من به آغوش گورش کشاندم....

سروده ای ازفروغ فرخزاد

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت9 PMتوسط ملوس | |

میدونی چقدر دوست دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت12 PMتوسط ملوس | |

 

تقدیم به تمام عاشقان ...

 

 

عشق من عاشقم باش


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت11 PMتوسط ملوس | |

 

می کشمت سوی خود

این کشش قلب ماست

قلب تو گر آهن است

قلب ما آهنرباست  

 عزیزم دوستت دارم

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت11 PMتوسط ملوس | |

 

به زبان دشمن سخن می گفت اگر چه نگاهش دوستانه بود ...

به زبان دوست سخن می گفت  اگر چه نگاهش ظالمانه بود ...

به زبان عشق سخن می گفت اگر چه نگاهش شرمانه بود ...

به زبان شرم سخن می گفت اگر چه نگاهش عاشقانه بود ...

عشق *@*عشق

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت10 PMتوسط ملوس | |

 

جای گرفتن در دفتر آدرس دیگران چه آسان ....

جای گرفتن در قلب ها چه مشکل .....

قضاوت در مورد اشتباه دیگران چه آسان .......

قضاوت در مورد اشتباه خودمان چه مشکل ......

حرف زدن بدون اندیشه چه آسان .........

مراقب حرف زدن بودن چه مشکل ........

رنجاندن آنکه دوستت دارد چه آسان .........

رحم نهادن بر زخم دلش چه مشکل .........

بخشیدن دیگران چه آسان ........

طلب بخشش کردن از دیگران چه مشکل ........

هر شب رویایی تازه داشتن چه آسان ..........

جنگ برای رسیدن به رویا چه مشکل ...........

نمایش پیروزی چه آسان .......

اعتراف به شکست چه مشکل .........

ستایش ماه کامل چه آسان ........

دیدن روی دیگر ماه چه مشکل ........

قول دادن به دیگران چه مشکل .......

عمل کردن به آن چه مشکل ..........

گفتن دوستت دارم چه آسان .........

هر روز نشان دادنش چه مشکل .........

اشتباه کردن چه آسان ......

عبرت گرفتن از آن چه مشکل ..

گریه برای یک عشق از دست رفته چه آسان .........

تلاش برای از دست ندادنش چه مشکل ............

حفظ دوستی با حرف و سخن چه آسان ........

حفظ آن با تمام وجود چه مشکل .........

 

چه آسان ....... چه مشکل ........

تقدیم به تمام عاشقان

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت10 PMتوسط ملوس | |

چشم براه معشق

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت10 PMتوسط ملوس | |

 

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است .

او به من گفت :

غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن من نیز همچنین کردم .

غم هایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی ...

با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کم می شد .

در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است  جعبه را به خدا نشان

 دادم و گفتم پس غم های من کجا هستند ؟؟؟

خداوند لبخندی زد و گفت : غم های تو اینجا هستند نزد من .

از او پرسیدم : خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی ؟؟؟

چرا این جعبه طلایی و این جعبه سوراخ ار .

و خدا فرمود :

فرزندم جعبه طلایی مال آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه سیاه مال آن است که غم هایت را رها کنی .....................

 

و خدا فرمود .... 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت9 PMتوسط ملوس | |

دوستت نداره ......

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت9 PMتوسط ملوس | |

ارزش محبت ...

 

روزی پسر فقیری زندگی می کرد که برای گذراندن زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد .

از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید پولی بدست آورد .روزی تنها یک سیب در جیب داشت و شدیدا احساس گرسنگی می کرد .تصمیم گرفت با زدن درب خانه ای غذایی طلب کند .

درب خانه ای را زد .دختر جوانی در را باز کرد .پسرک که با دیدن دختر جوان دستپاچه شده بود به جای غذا فقط یک لیوان آب در خواست کرد دختر که متوجه گرسنگی شدید پسر شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ پر از شیر آورد .

پسر با طمانینه و به آهستگی شیر را سر کشید و سپس گفت :چقدر باید بپردازم ؟

دختر جواب داد :چیزی نباید بپردازی .مادر به ما اموخته که " نیکی ما به ازایی ندارد ".

پسرک گفت : پس من از شما سپاس گذاری می کنم .

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد .پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند .دکتر هواردکلی جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد .دکتر هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری بهه آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید .

بلافاصله خود را به اطاق بیمار رساند و در اولین نگاه او را شناخت .

دیری نپایید که با تلاش های مستمر دکتر هواردکلی بیمار بهبود یافت .سرانجام روز ترخیص بیمار فرا رسید .صورتحساب دختر جوان درون پاکتی به او تحویل داده شد .دختر از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت مطمئن بود که باید تمام عمر خود را بدهکار باشد .

با ترس و لرز درپاکت را گشود .چند کلمه در گوشه صورتحساب توجه اش را جلب کرد .

" بهای این صورت حساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است " .

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت9 PMتوسط ملوس | |

همیشه عاشق  عشق تنها در عظمت و زیبایی آسمان نیست و در آزادی با ل پرندگان

 و پروازشان و یا در شتاب موج ها و سکون صخره ها - عشق حتی در

 رقص شاپرک ها به دور نوعروسی که در باغ قدم می زند هم نیست

 با این همه عشق در هر دلی می تواند وجود داشته باشد و در

 هر نگاهی که از عظمت آن به اشک نشسته و نگینش را

 به گونه های گلگون هدیه می کند .


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت10 AMتوسط ملوس | |

چیز های منفی را برای خودت نگه دار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگری تقسیم کن .

یک عارف روسی می گوید : " همه آنچه که جمع کردم بر باد رفت و همه آنچه که بخشیدم مال من ماند .آنچه را که بخشیدم هنوز با من است و آنچه را که جمع کردم از دست رفت ." در واقع انسان جز آن چیزی که با دیگران تقسیم می کند چیزی ندارد .

عشق - پول و مال نیست که نتوان ان را جمع کرد .عشق عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد .هر چه بیشتر ببخشی - بیشتر بدست می آوری و هر چه کمتر ببخشی کمتر داری .کشیدن آب از چاه باعث می شود که آب تازه بیشتری به چاه جاری شود .

ولی اگر از چاه آب نکشی آن را ببندی و خست به خرج بدهی چشمه ها از فعالیت باز می ایستند .ولی آب جاری تازه است ......عشق تازه هم عشقی ست که جاری و روان باشد .

بنا براین خوبی ها را تقسیم کن .

زیبایی ها را تقسیم کن .

زیبایی های زندگی را هرگز برای خودت نیندوز.

خرد - نیایش - عشق - شادی - خوشبختی ... همه را در این زیبایی هاسهیم کن .

جمع کردن و ذخیره کردن قلب را مسموم می کند

احتکار از هر نوع که باشد سمی است

اگر ببخشی وجودت از سموم پالوده می شود

وقتی هم که می بخشی در انتظار عمل متقابل یا پاداش نباش . حتی منتظر تشکر هم نباش .

بخشیدن و تقسیم کردن یکی از ارزشمند ترین فضایل معنوی و الهی است .بخشش .........

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت11 PMتوسط ملوس | |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عصر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی  تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

سروده ای از قیصر امین پور

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت11 PMتوسط ملوس |

شبی مست می گذشتم ز ویرانه ای چشم مستم خیره شد بر در خانه ای مست مستان پیش رفتم کنار پنجره صحنه ای دیدم در آن ویرانه ای .

مادری کور و فلج در گوشه ای پدری از سوز سرما دندان به لب در خانه ای دختری بهر نان عفت فروشد بر در بیگانه ای پس از آن توبه کردم که دگر مست نروم سراغ خانه ای .

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت10 PMتوسط ملوس | |